|
دست تو
شکستم مهيب، با شکوه مانند جامي به رنگ آبي فيروزهاي با رگههاي بنفش
گرانبهاترين جامها نيز در مجلسي اشرافي زمين بخورد تکه تکه شود اگر نبايد رو برگرداند تبسمها و شادباشها پيش ميرود
شکستم مهمانها دستم را فشردند با گردنهاي افراشته بيخبر از تمام تراژديها
رقصيدم با همهي آهنگها بي آن که دعوتي را رد کنم در پيراهن آبي فيروزهاي و دستمال گردن بنفش
خدمتکارها در سکوت و دست به سينه خيره بودند
به من و به دست تو به تلنگر کوچک دست تو
سارا |